میر نوروز

من شاعر نیستم ولی شعر را دوست دارم، آنچنانکه نثرهایم تابعی از شــعرند، کافیست آنها را عمودی بنویسم!

بیش از این نمی خواهم به صفت و موصوف ها بپیچم، یواشکی هم از کنار اوزان و اعلام غیر متعارف می گریزم و قصدهســت که این بارملاحظه و هوای الفبای فارسی را داشته باشم!

یکسر به سراغ شــخصی می روم که به تمام معنا، به او افتخار می ورزم. آزاد اندیشــی که مرزهای ادبــی را با یک مهــارت خاص بهم ریختــه، صیاد تیــز بینی که هر شــکار را با رســن الفبا ی معجز خــود از بلندای کوه به زیر کشانده !

او را بایــد پدر غنایی ترین و عاشــقانه ترین اشعار لری دانست.

هر هما در قاف می بستم به همت

می نیام در پایش قالب محبت

 

می فریبن طوطیان واشکر و قن

مه و دل حرف شکرین می کردمش بن

بی قفس الفت داشت و کامم

کو ز کوه بیراهه می اوما و دومم

می نهادی گردن خود قمری از شوق

حلقه دام مرا ،چون حلقه طوق

 

میــر، همپای طاهــر و ایرج رفتــه و معمول در مجالس شــادی و غم، مردم لرستان را از مفردات صوت های زندگی بخش اشعار خود برخوردار کرده است.

 م میرم ،میر نــوروز، میر ها ونومم

کوک د کوه، ماهی ز رو، اوما و دومم.

مه میرم، میر نوروز، میر دیاری

کل تور د عروسو کنم سواری.

 

میر برای کسانی که به دنبال ارقام شناسنامه و دایره و حلقه های کوچک شــناختی بی اثر در شخصیت انسانها می گردندهم بی جواب نمانده !

نوبهاری فصل گل اومام و دنیا

چهارشنبه سوری بیست و هشتم ماه.

یکصد وسی وسه از بعد هزاری

بگذرد به سختی بر من روزگاری.

 

میر به نســب ، ازخودمانه،لرستانی ها، همین نزدیکی، جایدر پلدختر. یک روستایی کنجکاو که فراتر از مردم روستاهای خود می اندیشده

 به دور، دورها رفته، اصفهان، همدان، شیراز و آخرش دل به دهلران بسته.

ای دله سی دهلرو، هی می زنی زار

یه تونو یه دهلرو یه دیدن یار

 

عاشق بوده، اما عارف هم بوده و حکیمانه هم سخن گفته.

کهکشان برمت، کو جفت خالت

زل روز چشیات، بدر مه جمالت

 

ماه نو و پشت در ، شعله کشیده

مه بینم دوسکه خومه تازه رسیده

کولایی سیت بونم د بلگ پینه

چشیات و نازکی افتاو نوینه

 

دس راس د گردنت، چپ رت و قیقاچ

پیتاپیت او چال تشنیت می کنم ماچ

 

میرعاشق، دستی در شناخت عرفان و حکمت الهی هم داشته.

 ز رشحات و صلائب و ترائب

نماید در رحم یک قطره غائب

 

دو نکبت چون بهم تخمیر سازد

به قدرت صنعتی تعمیر سازد

 

میر به تعهد عشــق دو جانبــه طرفین اعتقاد داشته.

 دینکم د گردنت چی ســنگ درا رو

هرکه حاستت رو بهاش ار کافری بو

هر گلی که گلچینش صدو هزاره

او گلن پر تش کنید که بو نداره

 

 مرحوم اســتاد اسفندیارغضنفری میراث دار ادبی مردم لر، در راســتای ارج نهادن به ابعاد هنــر بطور عام و خاص درنشــر فرهنگ غنی این خطه از کشــور برای اولین بار در ســال 1346 اقدام به تدوین دیوان شعر و روشنگری چند او نموده. شایق شاعر پرمایه لرستان هم بــا نگاهی زنده و پرمایــه از او به زیبایی قلم زده.

حمیــد جهانبخت، میر با پایبندی  به اصول اخلاقی، احوال زمان خود را با یک تحریره منصفانه، پیشکش مردمان سرزمین خود نموده.

میر زندگی ای پر تلاطم داشته، او در زاگرس زندگی کــرده، زاگرســی که فرصــت تمام داشــت های فرهنگی آن درلابلای جغرافیا و تاریخ سراســر جنگ و گریز مردمش، از بین رفته اند! فقری که بر همه احوال مردم زاگرس آنزمان سایه افکنده بود، از میر هم نگذشته.

 

" تف دری دست پتی ار کر شاه وایی

چی سکه شاه سلیمو ناروایی

 

این شــاعر گرانقدر لرســتانی، در باره زن در جای خود به زیبایی به قضاوت نشسته.

مردمونه زن گن بی و دچارم

آو و کول، هیمه و سرکت، سیش میارم

مردمونه زن خو، بهار مرده

زن گن، چی زمسو همیشه سرده

 

پای میر شــاید از مرزها هم عبور کرده باشد وحتما.

 عمــری در پهنه جغرافیای گونه گون کشــور، زندگی جسمانی داشــته، اما امتیاز برجسته اش از اینجاســت که همواره روح و روان گفتاری و قلمــی وی هرگز از نفس گاه خود لرستان بریده نگردیده و هیچ شاعر لری به مقیاس ایشــان برای مردمان دیارش تعلق خاطر نشان نداده.

 همونی بلی رنجه عسگری ساز

بهتره د شال و نال شهر شیراز

خرماوه خرم دله جاکه لرونه

هرکجا لربچه یه شیرین زوونه

کل دنیان وم بیین قدر هزاری

ندییم دلرسو یه بلگ داری

 

خلاصه میرنوروز مثل یک مصاحبه گر بسیار قهــار گریبان همه موجــودات اطراف خود را گرفته و دائما در گفتگو بوده و تجربه اندوخته.

برای دستیابی به محسنات منظومه بی تکلف بدیع، رند لرستانی، باید بی مقدمه به مکاتب او پیوست.

اولین آب شرب اندیمشک

با شنیدن و نوشتن اسم  شهرم گویا تاج افتخار بر سر می نهم.

پناه بر خدا که قلم به فرمانم رود تا بتوانم ریتم و آهنگ چند نواخت حیات شهرم را در گذر تونل زمان ، به زیبایی نشانه روم.

  شهرم هم اکنون *صالح آباد* و این در یک بازه  زمانی خاص ،  قبل از افتتاح راه آهن است. این شهر در نیمه بیابانی و درست خلاف عادت دیرینه ی جغرافیای تاریخی ایجاد قهری شهرها در کناره ی رودها ، دور از رودخانه ها بار انداخته. این شهر روستا مانند در آن زمان، در چنبره ی دشتی در نمای کلی مسطح اما به جز، دارای شیار هایی عمیق محصول سیلاب های  سرگردان کوه، زمین پر از خار و گیاه و درختان مزاحم  و  دست و  پا گیر که شتر با بارش در میان آنها گم می شده ! . گذر از تپه چرمه ی آن  در ضلع شمالی پایگاه هوایی امروز ، زحمت آور بوده. در معبر باد سمور صحرای لم یزرع لور این دشت وسیع ، آدم  از تشنگی جان  می داده!  شهر به کشیدگی خیلی سالها ، در یک شکل هندسی با خطوط و اضلاع و ابعاد نامنظم و بسیار کوچک محدود به  پل زیر گذر،  بانک ملی مرکزی کنونی ،  خیابان پاسداران و خیابان سینا و کمی بعد خیابان انقلاب قرار داشت . پشت این نشانی ها، زمین های  کشاورزی بوده و خالی از سکنه. نسل این زمین های کشاورزی سیاه گل اطراف آنزمان شهر، با چگونگی بوجود آمدن جلگه ی آبرفتی هزار ساله ی خوزستان زایشی و پیوندی آشنا و   دیرینه داشته اند. گرچه در این دیم کاری، کشاورز همواره چشم  به رعد و‌برقی ،  ابری سیاه ، گردبادی و گریه و اشک  آسمان ، ریزش بارانی کریم و‌هم معتدل بر این سرزمین فریبا در فراسوی اوقات تیره و تار زراعتش دل بسته  بود، اما در این بود و نبودها ، همیشه خوشه های گندمزار این منطقه از رحمت بیدریغش،  حمایلی از دانه های الماس مانند برگردن آویخته و بر زمینش گرد زمردی پاشیده بودند. کاکل زرین و سنگین پر کاه و دانه از  محصول مزارع این زمین ها زبانزد بوده.

شهر گرچه در آن مقطع زمانی ظاهری ناچیز داشته، اما همیشه باطنی پر جلال و با شکوه او را همراهی کرده، با خانواده هایی  اصیل و با نسب عالی و ریشه ای از  شهر هزار ساله ی باستانی اری ترین. سالها چهره ی بی آب اندیمشک به مانند بغضی در گلو، چینی بر پیشانی و چروکی بر صورت ،  بعنوان یک عیب بزرگ به همه  چشمک و خودنمایی کرده و مدت ها بی علاج مانده واز بهره ی ممکن الحصول آب دو رود،  بالارود و دز که  به قرینه البته با فاصله ای طویل ، در دو طرف شهر قرار داشته اند بی نصیب مانده اند.  

 آبی روان و قابل شرب در موقعیت جغرافیایی و  دسترس این شهر وجود نداشته. هنوز به تاریخ حفر چاه بوسیله ابزار صنعتی  نرسیده بودیم. این بار هم  طبیعت بود که مثل همیشه به یاری مردم این دیار آمده ؛ آب بوسیله ی قنات های قدیمی رود بالارود که مرمت شدند، در ضلع غربی پادگان دوکوهه به کانال های سطحی دست ساز هدایت شده و سپس از طریق جوی های انشعابی به قلعه لور ( قلعه قطب) وارد می شد و مدتی شاخه ای از آن برای دپو راه آهن استفاده گردیده. چند سالی در اثر خشکسالی که سطح آبها پایین  رفت و آب جوی ها  کاهش یافت، قطب از سر ضرورت در زمین های خود در آن حوالی، چاهی  حفر کردند که از آب آن چاه هم قلعه و هم قسمتی از کشتزارهای پیرامون مستفاد گردیدند . راه آهن هم تا اینجا با راه اندازی یک موتور در رودخانه ی بالارود آب دم و  دستگاه خود را تامین می نمودند. در این هنگام ستاره ی بخت مردم روشن شد، در دنیای دل وعشق ، سرنوشت شهر به زیباترین شکل به قلم و قدم آمد، کلنگ زنی  ایستگاه بزرگ ناحیه راه آهن اتفاق افتاد. بهتر از این نمی شد ، پیام پیشرفت و توسعه با صدای کلنگ، *کلنگی طلایی* ، کلنگی که بوی آبادانی اش به مشام همه رسید،  کلنگی که باید برای همیشه آنرا به یادگار نگه داشت. عبور خط راه آهن از دل شهر. در این مکان توفیقی اجباری شامل حال نه شهر، بلکه منطقه گردید. از این تاریخ صالح آباد به اندیمشک تغییر نام یافت. در تقویم هست  که پیشرفت و توسعه ی شهر دراین زمان کلید خورده، راه آهن اشتغال آورد و جمعیتی را بسوی خود کشاند. جمعیتی فنی و با تخصص از دیگر شهرها و مهاجرتی از توده ی مردم باین شهر برای یافتن کار.  همراه این جمعیت ، مدرسه آمد و کتاب و قلم اعتبار یافت، برق آمد و متعاقب خانه ها از تاریکی درآمدند ، درمانگاه آمد و بیمار درمان شد ، کار ساختن خانه برای کارگران و کارمندان پیش آمد و بازار راه افتاد، سینما و هتل یکی پس از دیگری رسید. اولین خدمت  و رفاه  برای  این اجتماع کثیر مستلزم وجود، تهیه و تامین آب شرب کافی  بود.

 در لطایف بزرگان آمده  که : " هر کجا آب هست آبادانی هم هست"

 دست اندرکاران مصلح دولتی در مقام تامین آبی برآمدند. باز هم دست به دامان  *زاگرس* شدند؛  زاگرسی که از شمال غربی تا جنوب شرقی همراه کوه های اقماری شرق و غرب خود برای مردم وطنم همیشه پیوند و اتحاد آورده و‌ هم معاش و زندگی.

کشف چشمه *کزرمه* در دل دره ای از کوه تنگوان زاگرس میانه ، در چند فرسخی شمال شهر مبارک افتاد. بیشه و دشت پیرامون این چشمه زمانی ماوای دراج و آهوان و صعب العبور کوه جولانگاه  پلنگ خالدار زاگرس بوده.

چشمه کزرمه ، آبی که سر بر تنگوان کوه نهاده  و پایش را در شنزارهای دشت لور فرو برده، آبش بسیار سبک ، زلال و بی خاک و همیشه روان، بنحوی که با تابش نور نیزه ای خورشید بر آب این  چشمه ، سنگریزه های ته چشمه به مانند دانه های مروارید نمایان و در دید و منظر می آیند. وزن موسیقی در زیر و بم صدای موزون طبیعی جوشش و کوشش چشمه ، روح و روان هر شنونده ی با احساس را لحظاتی چند براحتی می کشاند ؛

قلم از توصیف داشت های این چشمه باز می ماند. نام و نشان کزرمه و مشاهده ی کیلومترها قنات از لابلای دو طرف کوه و تپه اطراف دره ، لحظاتی ذهن هر رهگذر را به کنجکاوی در عالم صلح و صفا، امید و  قدرت تغییر ممکن الحصول در زندگی گذشتگان را به نظاره می کشاند. حفر قنات این پیام را می رساند که بشر همواره در تکاپوی رفع مشکلات خود دست به ابتکارات و خلاقیت های موفقیت آمیزی زده و همواره بر تسخیر عام المنفعه ای از طبیعت خشن ،پیروز گردیده. هرچند امروزه فرسایش زمین این رشته قنات ها  را در خود بلعیده و آثاری نه چندان رگه رگه ای هم از آنها باقی نمانده. در عالمی دیگر با مرور تکرار تاریخ ویرانگر سرزمین توسط بشر ، از سر اعتراض، باری انگشتان دست به ماشه ی تفنگ نزدیک می شود و در این کشمکش صلح و جنگ ، نقدها بر تاریخ بی حوصله که اتفاقا  مشکل ها آفریده می رود. 

چشمه ی کزرمه در فراز و نشیب روزگاران به  وفاداری مانده و ایجاد موقعیت مناسب کرده ، سال ها مجموعه خدماتی ایستگاه راه آهن و منازل اولیه اطراف آن از آب این چشمه بهره مند شده اند. چشمه  تابحال به پشتیبانی سد دز در ضلع شمالی و بالارود در شمال غربی ، خشکی به سراغش نیامده. ده ها اینج آب دارد. توسط راه آهن  لوله کشی داشته از مبدا تا مقصد. همزمان نگهبانی از طرف راه آهن  برای مرمت و  حفظ آن بکار  گرفته شده. برادر بزرگم *اجباری* کارگر راه آهن بوده ، برای نگهبانی چندساله تاسیسات این لوله کشی منتهی به  سال 1358 که آب در لوله های نصب شده جریان داشته مسبوق به سابقه نگهبان آنجا بوده ، بسیار اتفاق عجیبی است که از میان همه کارگر راه آهن، قرعه به نام برادر من بیفتد؛ شاید از سر شانس بوده که برادرم هم در گوشه ای از تاریخ چندین ساله ی  شهر قرار گیرد. این طرح بعدا بواسطه عوامل  غیر مترقبه و عدم توجه ، لوله ها تخریب و آب  قطع و پروژه راکد ماند.

در هر حال شرط ادب و اعتلا کلام است که ما ساکنین این دیار همواره عنایات زاگرس بطور عام و چشمه کزرمه را بنحو خاص پاس بداریم.

گروه تش

اولین سفر بعد از کرونا بود.

ماهها رفت و منتظر لحظاتی بودیم تا به تحلیل دوباره ی روح وجسم ، نفس وپاههای خود بپردازیم. بار سفر بستیم. مقصد آبدانان از شهرهای ایلام و هدف بازدید از آثار باستانی آن دور و بر. سالها دلباخته ی ایلام بودم، ایلامی پر از همهمه های جنگ وصلح تاریخی . گرچه اجتماع ما کوچک بود ولی من به باطنش می بالیدم. به سرزمینی می رفتیم که زمانی از عنان گسیخته ی طوفان ها و گردبادها آرامی نداشته واین بار به یمن آب سد کرخه دل و دماغی یافته و به آب وآبادانی این آب جلوه وجلای تازه ای شکل داده بود.

بیست و ششم بهمن ماه هزار وچهارصد است. توقع بیجائی است کهدر مدتی کوتاه راه درازی را بپیمائی!

نخستین درنگ‌ در مورموری ؛ من و‌دوستانم با راهنمایی معلم ابراهیمی بر سر قبر شادروان عزیز *تاجمیری* ؛ مردی نیکنام ، با سخنان پر مایه، مهربان و با صلابت که با همت والای خود مقبولیت و محبوبیت یافته بود،گرد آمدیم و با مروری بر حرمت و‌شهرت این مرد، جانی تازه یافتیم و تاج فخر پدر بودن را در این *روز پدر* ، بر سر نهادیم.

اینجاه استان ایلام بود، ایلامی که سنگین ترین وزن قدمتی را با خود حمل می کرد. بوی باروت در لابلای تل و تپه های آن هنوز بمشام می رسید. جغرافیایی که از قدم به قدم آن خون می چکید!

آنجایی که مردمش در قلعه ها ودژها برای حفظ استقلال وهویت دیرینه، به اندازه ی روزگارانی چند چشم برهم ننهاده بودند، تقویمش به خون سردارانی بیشمار رنگین رنگین. ساعاتی بعد دشت های گسترده را به سمت آبدانان پیمودیم. با دیدن آثار باستانی آن دور و بر، با قلعه و برج های فرسوده ، جای پای سربازان دشمن به چشم می خورد. دکتر حاتمیان معلم و استاد تاریخ دانشگاه با بغضی در گلو و اشک شوقی در چشم ، ظفرنامه رادمردان این سرزمین را به حوادث تاریخی، رقم زدند.

افتخار کم و‌کوچکی نبود اگر این تاریخ درخشان را قبلا می دانستیم و‌می نوشتیم!

از عظمت نژاد هخامنش، پارسی مردانی که ماهی و سالی نبوده که کشوری را نگشایند وتاج پادشاهی را از سرش نربایند!

ابراهیمی معلم و استاد جامعه شناسی جاههای دیدنی، چشمه ها، پارک جنگلی و... را به ترتیب نشانه رفتند و شرح مفصل دادند. وقت به تندی می گذشت.

مهندس نعمت آزادی تدارک ناهار دیده بود، ما قبلا از زحمات و خدمات او بی خبر نبودیم، کارنامه ی درخشانی هم از این *خوان* گرفتند‌. پایان سفر بود، نفسی تازه کرده بودیم ، با نگاهی به پاهایمان دریافتیم که هنوز با این پاهها می توانیم راه برویم ، هنوز می توانیم بدویم ، جان داریم و زندگی می کنیم.

از شادی و خوشی در این سفر موهای سفید شقیقه هایمان رو به سیاهی می رفت. از ابراهیمی اصرار به ماندن و از ما خواهش به رفتن، نهایتا راهی اندیمشک شدیم و‌ سفری ماندگار را به یادگار گذاشتیم.

زمان شهاوند.۱۴۰۰/۱۱/۲۶

جشن انار در منگره

فصل برداشت انار گرمسیری است و ایجاد انگیزه قلم زدن در این باره .

راستی تا به حال به تشبیه معشوقه به انار در شعر شاعر لر، از میان همه میوه ها فکر کرده اید؟!

* چی انار گل داری مه  سیت هلاکم،  نه دسم وت می رسه نه چوگلاکم .

 لازم است در هر سال  جشن " انار" این میوه خوش رنگ و لعاب که به دانه های یاقوتی و مروارید گونه زینت یافته در" منگره " برگزار گردد ، تا از انتفاعات برگ ، گل،  شاخه ،  میوه، مزه ،  طعم و پوست آن سخن بسرایند و هم احساسات عمومی را به حفظ این درخت برانگیزند، افکار را در این راستا به تفکر  وادارند ، اصلا درپی  پاسخ سئوالی باشند که چگونه و تا کی می شود تغییری مطلوب در حفظ، رشد و توسعه ی " باغستان منگره " بزرگترین تفریحگاه ممکن الحصول شهرستان ، حاصل نمود؟!

قصد این باشد که همه  بروند ،  ببینند و پاسخ گویند.

من هم روی این نیت خیر ، شرط ادب  دانستم  که  بعنوان یک معلم ، هم ولایتی ، همشهری لبیکی بگویم  و در حد وسع قلمی خود،  مقیم این هدف و مقصد پاک  شوم و شدم ، تا دیگران چه گویند و چه کنند؟! الله اعلم.

سال 1354 است . من معلم شده ام. ابلاغم برای مدارس منگره صادر شده . چند روزی بیش  به آغاز سالتحصیلی یعنی ماه مهر  نمانده است . برای ثبت نام و آمار دانش آموزان باید راهی محل خدمت می شدم . جاده مالرو است ، این راه  هنوز به جاده آسفالته شهری پیوند نخورده است. زیبایی هدف  جاده را  با آنهمه درشتیهایش زیر پایم پرنیان کردند همی.!  اولین گردنه ی مشرف به دره ی زیبای منگره چالپیل  نام گرفته. سرازیری و سربالایی آن برای همه و خصوصا  چهارپایان با بارهای گران طاقت فرساست . اولین باغ  از باغستان منگره که از جنوب وابتدا به چشم می خورد باغ گرداب است. گرداب به نام رود آن خوانده شده. رود  دوست دیرینه ی این خطه ، سالیان درازیست که بی تاخیر جاریست. منبع و ماخذ چشمه های دره ی منگره،  کوههای مرتفع توکمونی، دز و خصوصا چاوونی هستند . هیچ ابری نمی تواند از بلندی این کوهها بگذرد که شیره ی جانش گرفته نشود، در نتیجه دره ی  منگره همیشه از آب ، سرسبزی و خنکی،  خنده بر لب دارد.چاوونی در  ضلع شمالی و هم  با یک کشیدگی دامنه دار در  چپ این منطقه خود را نشان داده است. من برای رسیدن به مدرسه بایستی از میان انبوه باغهای گرداب عبور می کردم . هر عابری از شاخه های  پربرگ و بار درختان که عاشقانه  دست در گردن هم آویخته و معبری طاقدیس مانند  مارپیچی شکل ،  آراسته اند حیران می گردد.گویا روز گذشته بارانی زود هنگام خاکها را رفته و گردها را زدوده. بوی عطر پونه و گل و گیاه به مشام می رسد. هوا شفاف است. تلالو نیزه ای نور خورشید از لابلای  برگ  درختان انار زیبایی را دوچندان کرده . جنگل بلند و تنیده بهم آسمان آبی را از دید کور کرده است . آنجا پر از حیات است و  ده ها چراغ با امیدواری زندگی را روشن کرده اند. به سفره بی تعارف هر " میر "  روی آوری با تکریم این خصلت دیرینه آن دیار روبرو  می شوی.  شیهه ی اسب، ناله آب ،  بانگ خروس ،  چهچه بلبل ، قهقه کبک ، صدای زنگوله گله ی گوسفند از مظاهر طبیعت خستگی  راه را  ازهرجسم می زداید. جغرافیای منطقه باغستانی منگره سالهاست که به دست توانا اما رنجور زنان و مردان این دیار زنده مانده . درختان گوناگونی سر بسر هم نهاده و باغستان را شکل داده اند . غالب درختان ، درخت انار است . دانه های انار نیمه خشک و به همین آسانی ترشی می شوند. ترشی انار اینجا برای غذایی مستقل به کار می رود. ترشاب و خورشت  میرعالیخانی محصول انار منگره از غذای های  محلی و مقام دار  بومی شناخته شده است. مدرسه محل خدمت من در قسمتی بالاتر تعیین گردیده بود . از گرداب که بگذری چندکیلومترکمتر به دوروان می رسی . دوروان یعنی دو راهی . یک راه به سمت چاره ، چنار،  مایاران ، شیخ، موه، بنه زرد، آهوبرند ، شرو ، فردیوند و شاخه ی دیگر به دورق منتهی می گردد. از عجایب که  باغ دوروان در یک شیب تند پرورش یافته.!! ذخیره ی آبی  چشمه همیشگی دوروان در دامنه ی  غربی چاوونی  قرار دارد . باغ چاره به نفسی چند با دوروان فاصله  ندارد . موقعیت چشمه چاره  همان حالت چشمه دوروان را دارد. از چاره که عبور کنی پس از طی یک جاده دارستانی ، به چنار می رسی. چنارباز باغ دارد. درختان باغ آنجا اکثرا از انار تشکیل شده اند. مایاران باغ بعدی است . از آنجا که به سمت غرب نیم نگاهی داشته باشی سرسبزی  ای ممتاز در دل کوه می بینی که باغ شیخ است. کیفیت انگورش بر سر  زبانهاست .این باغ یک حافظ معنوی به نام   "داوود خادم " دارد. آرامگاه داوود خادم نزد اهالی دارای تقدس خاصی است. باغهای موه و بنه زرد با هم فاصله ای  ندارند در افواه انجیر موه نام و نشانی دارد. هم  درست  سه باغ شرو و آهوبرندو فردیوند قرینه ی آنهاست. آب آهوبرند از درجه ی یخ زدگی چیزی کم ندارد. روشنی چشمه های این سه باغ با آیینه رقابت می کنند. درآن مسیر و به جهت شرق با پیمودن یک گردنه ی دیوار مانند نفس گیر از راه میانبر می توان به حوزه دورق پا گذاشت. در توصیف  دورق می توان گفت ، دورق ییلاقی ترین قسمت منگره است در نتیجه جای پرورش بیشتر درختان سردسیری مهیاست . دانه های انار دورق به خوش رنگی و ترش بودن نسبت به دیگر انارهای آن حوالی سبق سابقه دارند.کوتاهترین راه صعود به سطح و قله چاوونی دورق است. به تاریخ شفاهی شهر باستانی زعفران دشت در محدوده ی جغرافیایی دورق قرار گرفته. روستاهای منگره تماما باغ دارند. باغ انار، انجیر، انگور و گردو ،  از این جهت است که باید گفت باغستان منگره.  معمولا سیلابهای فصول بارانی این باغها را بی ضرر نگذاشته. دست بی مدد کشاورزان و باغبانان نتوانسته با این سیلابهای ویرانگر مقابله کند.  هنوز مهر دولتمردان مصلح برای  جلوگیری از خسارت بیشتر به این باغات نجنبیده. حوادث غیر مترقبه همچنان جولان می دهد. میراث فرهنگی تن به میراث فرهنگی بودن این گنجینه ها نداده و در نتیجه از ایجاد موقعیتهای تفریحی،  گردشگری خبری نیست. آموزش و پرورش متصدی تزکیه و تعلیم و جامعه پذیر نمودن بچه ها تا کنون به احداث اردوگاه دانش آموزی در این دیار خوش آب و هوارضایت نداده. بخش خصوصی اصلا با سازکارهای لازم در این دشت  که شاید مورد تقاضای مردم باشد میانه ای ندارد. منابع طبیعی که  خوب از طعمه حریق شدن جنگلها باخبر است در صدد جلوگیری از مظلومیت طبیعت بوده ،  اما حتما دنگ و فنگ اداری و قلم و کاغذ فرسایی دست و پاگیر سد راه و  گریبانگیر شده است. امور عشایر پرداختن به باغ و درختکاری که می تواند اشتغال را ببار بیاورد و از مهاجرت عشایر به شهر تا اندازه ای جلوگیری کند را لابد یکی از امرها ندانسته که اینقدر در تسریع صبوری بخرج داده.

 اما حال شاید بگیم البته ، شاید ، ان شااله ، در صورت امکان ، کمال کوشش را به کار خواهم برد.

شما چه می گوئید؟!!

آبشار وارک

باید به لرستان رفت تا آبشار وارک را نه ببینی بلکه زیارت کنی. کوههای سربه فلک  کشیده ی لرستان به آسمان نزدیکند و هیچ ابری نمی تواند بدون باج دهی از آنها عبور کند ، از اینروست که مناطق آن از آب هرگز بی نصیب نخواهد ماند . کلید سفر یکم شهریورماه سال هزار و سیصد و نود و هفت ه.ش را باز صحراگرد زدند. همراهان کسه خو شهاوند و قدرت قلاوند (شهاوند) بودند. چهارنفر . شمسعلی ، قدرت ازتیره بادین،  کسه خو از تیره رحمالی ،  زمان  از تیره خسرو همگی شهاوند . قبل از طلوع آفتاب در صبحگاهی نیمه روشن  بود که به همین آسانی از اندیمشک بطرف خرم آباد روی  اتوبان هاشم زاده افتادیم. ماشین 405 که معلوم نبود مال کیه !! چون گرچه به ظاهر متعلق به کسه خو بودند ولی این بنده ی خدا از فرم روشن کردن کولر ،  ضبط ، روغن و غیره اش اظهار بی اطلاعی کردند . او گفتند این ماشین را از خانواده ی چند نفره اش هرکس زودتر بیدار بشود و فرصتی بیابد از آن اوست. به هرحال چون من و صحراگرد هم عیالوار و چنین رویه هایی را در تجربه داشتیم برای پاسخگویی در کم و کیف ماشین به او  برائتی دادیم. قدرت با قدرت تمام رانندگی را بعهده گرفته بود. تلقی این بود که راننده باید همه تدارکات و خدمات دهی را هم عهده دار باشد. این قرار داد من درآوردی باعث شد که  قدرت ضمن رانندگی می بایست خواسته های ما را برای خرید آب و آذوقه تامین کند و تامین کرد.  داستانهای کسه خو که پایان ناپذیر بودند. از هر دری سخنی داشت. سرنوشت زندگی این مرد گره خورده بود با شغلهای کارگری ،کشاورزی ، رانندگی و معلمی هریک داستانها ی دامنه داری داشتند . این شد که وقت شریف رفت و برگشت و خواب و بیداری ما را پوشش دادند. ما از گردنه های زمخت و  دارستانی نزدیک آبشار نوژیان گذشتیم. خواستیم از نوژیان بگیم مگر کسه خو می گذاشت !! راست گفت در سال 1345 به آنطرف در طرح آبخیزداری و حفظ طبیعت شرکت داشته بود و همان جا کار کرده بود. فرصت ما منحصر شد به آب خوردنی و یا گاه گاهی ذهن او را به دیدن طبیعت و دار و درختی ببریم . خلاصه به یاد ندارم که در رفت چگونه از کنار آبشار نوژیان عبور کرده ایم ! هیچ  صحنه ای را بیاد ندارم . در اینجا بود که وارد جاده ای  خاکی   شدیم . گرچه به اسم  خاکی بود ولی خاکی از عجایب قرمز رنگ و  نرم از آسفالت بهتر!! البته چاله و چوله های کوچکی داشت و اتفاقا راننده عزیز ما ماشین را با یک مهارت خاص بسمت و سوی آن چاله ها هدایت کردند و می رفت که آخ و اوخ مالک را دربیاورد که ما زرنگی کردیم و گفتیم عجب جاده ی آرام ، نرم ، اینچنین و آنچنانی !!  به مقصد رسیدیم . منظور مقصد ماشین رو. خانه هایی نیمه گلی ،  چادری ساخته بودند. این خانه ها گرچه کوچک بودند ولی خانه هایی بودند متصل به طبیعت ، حیاطشان چمن ها و دیوارشان کوه ها و تپه ها ، سقفشان آسمان بلند و  چراغ و روشناییشان ستارگان رنگارنگ . از تیره های ناصری و ناصرپور پاپی بودند. گفتند پدر و پدرجدشان آنجاها سکونت داشته اند. ندیده و نشناخته ما را پذیرفتند . در این هنگام پیرزنی گوژ پشت که رنجها در قامت خمیده خود داشتند لنگان لنگان   بطرف ما آمدند ،  در مقابل او غیر از تعظیم و ستایش چه کاری دیگر می توانستیم بکنیم ؟!! ما خود از عشایر بودیم ، با سختی، تنگی و درعین  حال معرفت کوچ نشینان بیگانه نبودیم . ناخودآگاه آنقدر به او خیره شدم که نگاهش در نگاهم دوید و یک لحظه  تصویر مادرم  برایم حال شد.  زنان در ایل بیشترین زحمت را متحمل می شوند و کمترین بهره را می برند ، از همه زودتر برمی خیزند و دیرتر می خوابند. وقت تنگ بود،  به سمت آبشار که جاده ای مالرو بود هدایتمان کردند. حالا مشکل این بود که آیا در این جاده ی  تند و عمودی نفس گیر کم نمی آوریم .؟!  در چند قدمی به آبی رودمانند برخوردیم ،  من بی گدار به آب زدم و حقم بود که روی سنگی سر بخورم، در این آب سرد افتادم و خیس خیس شدم. همراهان کمکی که نکردند هیچ بلکه بسیار خندیدند . غفلت من باعث شد که  اولین تذکر را که باید با احتیاط راه را طی کنیم دریافت داشتیم . چنان جنگل تنیده بهم بود که با وجودیکه به آبشار نزدیک می شدیم ولی به دید نمی آمد. آبشار وارک در دل سلسله جبال هشتادپهلو و درمیان دو کوه سفید و سبز قرار گرفته بود. هرچند راه تیز و لغزنده بود اما آب وهوای نیروبخش و الهام  دهنده آن ما را بسوی خود می کشاند. در این زاویه ی دور افتاده ی کوهستانی شور امید حیات از  سنگ، درخت ، خاک ، آب وهوای آن می تراوید . بیهوده نبود که قدرت پی در پی از مظاهر و مناظر  آنجا عکس و فیلم می گرفت . ما بودیم و عالمی از شادیها. در غوغای آبشار غذایی تناول نمودیم. طبیعت را دوست داشتیم ، او را نوازش کردیم و  یک ذره از مواد آزار دهنده و تجزیه ناپذیر را جا نگذاشتیم. دوست داشتیم آنجا برای بازدیدکنندگان و گردشگران مهیاتر می بود که نبود. طرح دادیم و برنامه وضع کردیم ، ولی نه صدامان بجایی رسید و نه ندامان ! با دو نگاه به جلو،  یک نگاه به عقب برگشت را پی گرفتیم.  حرکت موازی ما و آب از زیر چنارهای غول پیکر معادله ی جالبی را رقم زده بود. در برگشت از آبشار نوژیان هم دیدن کردیم. خشک سالی روی آب آبشار اثر گذاشته بود. جمعیتی آمده بودند. از زبان و گویشها دریافتیم که این مردم از گوشه و کنار کشور به آنجا روی آورده اند.!  نزد متصدی کمپ آنجا رفتیم ،  از او درخواستهایی برای رسیدگی به بهداشت و نظافت  محوطه ی آبشار داشتیم. او مرادی نام داشت . مرادیها شاخه ای از ایل پاپی هستند. از مسئولین گله مند بودند که مجوز نداده اند تا بوسیله ی عوارض و عواید آن مکان گردشگری را بچرخاندو مدیریت بهتری ارائه دهند. توجیه او این بود که این ملک و محل به تقسیمات قانون و عرف متعلق به خانواده های مرادی می باشد و روی این اصل آنها در اولویت اشتغال آنجا هستند. توصیه این بود که هرکاری کرده برای آینده وضع را بنحو مطلوب تغییر دهند. برای خواب بنابود به منطقه طاف برگردیم. دوست ما عزیز اوستا ( گیمدی وند یکی از شاخه های ایل پاپی ) در زمین پدری خود واقع در طاف جایگاهی ساخته بود. عزیز از خانواده ای  با اصالت و دارای نام و نشانی متولد شده بود. او می توانست هفت پشت خود را به آسانی بشمرد . سوئیت که چه گویم مهمانسرای ایشان  به روی همه باز بود. عزیز طبع منیع و سلیقه و سخاوت را از پدر خویش به ارث برده بود. من در اولین دیدار چند سال پیش عاشق مرام و منش وسجایای اخلاقی ایشان گردیدم. حس وطن دوستی او  غالب آمد و بر پیکره ی وجودم نقشی ماندگار حک کردند. عجبا و دریغا که همین حب وطن زمانی باعث عدم اشتغال وی در امور دولتی از جمله بانک گردیده بود. !!

 شب را در طاف گذراندیم. قصد بود فردا را در آن دور و بر بگذرانیم که نشد.  فردا صبح البته نزدیک به ظهر علیرغم میل باطنیمان ییلاق و سردسیر را رها و بسمت قشلاق گرمسیر حرکت کردیم. سفر به پایان رسید ولی قصه ها همچنان باقی.! به امید روزی که با قلمی بهتر و روانتر بتوانم متعدد محل های گردشگری و زیبای لرستان را به همگان معرفی نمایم .

اگر او نبود

بارم سنگین بود و راهم دراز، راهی پر از گردنه های مخوف!

می خواستم کودکان عشایر را باسواد کنم، کاری بود تازه و کس نکرد، سخنانم را نمی شنیدند.

***

نیم قرن و چهارده سال پیش ، کتابی نوشتم در باره عشایر.

کتابم را صادق هدایت پسندید.

مجتبی مینوی دوستش داشت.

 خانلری در مجله سخن ستود.

کریم کشاورز در پیام نوین آفرینم گفت.

 

***

نوشته بودم:

باید به تیره روزی عشایر پایان داد،

باکتاب و قلم، نه با توپ و تفنگ.

باید به گمراهی آنان خاتمه بخشید، با مهربانی و محبت، نه با خشم و انتقام.

بامدرسه های سیار، مدرسه هایی با چادر کرباسی ، نه با آجر و سیمان.

بادیرک چوبی ، نه با تیر آهنی .

با معلم ایلی ، نه با معلم شهری.

با معلمی به خلق و خوی بیابانی، نه شهری و خیابانی.

گروهی باور کردند، گروهی دیوانه ام پنداشتند.

دار و دسته ای حمایتم کردند، عده ای آزارم دادند.

سالهای بسیاری رنج کشیدم،  خسته نشدم ، به دستور پیغمبر عمل کردم.

درها را کوفتم، درها را آنقدر کوفتم ، تا عاقبت سری بیرون آمد .

مردی بود به نام کریم فاطمی . دستم را فشرد، راهم را گشود.

اگر"اونبود" آموزش عشایر هم نبود.

 

"او" دکتر کریم فاطمی مدیرکل وقت  آموزش و پرورش فارس .

فاطمی بارها از نزدیک کار بهمن بیگی را مشاهده می کند، اما علاقه مندی "او" آنجا گل کرد که برنامه تعلیمات عشایری را در تلویزیون مشاهده کرد .

***

دوست عزیز دانشمند

بهمن بیگی،

یکساعت قبل برنامه تعلیمات عشایری را از تلویزیون دیدم ، خودت می دانی که برای من دیدن این برنامه چقدر لذت بخش بوده و خواستم بدینوسیله از موفقیتی که نصیب تو شده تبریک بگویم.

کار و برنامه مورد علاقه ماها بود و خوشحال می شویم که در کشور توفیق کافی یافته است.

مطلقا تظاهر در این فیلم نبود و من که خود از عمق کار با اطلاعم ، دیدم که درست حقیقت  امر فیلمبرداری شده است .

آهنگ صدای تو که در من تاثیر دیگری دارد ، مدتها مرا خوشحال نگه می دارد . جملات و کلماتی که ادا کردی همه خوب و ساده مانند دل خودت بوده است. به هرحال فقط کاری که می توانستم بکنم اینست که به تو تبریک گویم.

هفته آینده جلسه هیات امنای مدرسه عالی دختران است ، با دوستان مذاکره خواهم کرد تا انشاالله بورس 10 نفری به مبلغ یکصد و پنجاه هزار ریال سالیانه که البته سالهای بعد بیشتر می شود برای قبولی دختران با استعداد در دبیرستان شبانه روزی دخترانه عشایر که شاید ضمیمه مدرسه عالی دختران باشد و دانش آموزان بتوانند پس از اخذ دیپلم بدون کنکور وارد مدرسه شوند تصویب شود و به شما اطلاع خواهم داد.

کریم فاطمی - 18 بهمن ماه 1348.

 

اقتباس از کتاب " طلای شهامت "

آه دامنگیر مادر

زنده یاد استاد محمد بهمن بیگی،

معمار و بنیانگذار آموزش عشایر

ایران، در فصلی از خاطرات

خواندنی خود تحت عنوان داستان

»مادر« نوشته است: من سرپرست

مدارس عشایری بودم. در کارم

اقتدار و اختیار بسیار داشتم. از

دامن دشتها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده

میپیمودم. بچه ها را می آزمودم. آموزگاران را راهنمایی می کردم.

ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود.

گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست

هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم.

پیرزنی سراسیمه سر راهم را گرفت. با لباس مندرس و سر و صورت

ژولیده و چروکیده بود؛ وسط جاده ایستاده بود و تکان نمی خورد. جز

اطاعت و درنگ چاره نداشتم.

از حال و کارش جویا شدم، اشک ریخت و گفت:

خبر آمدنت را داشتم، از کله سحر چشم به راهت هستم.

گفتم: دردت چیست؟

گفت: من با آن که زنی بیوه و فقیر بودم؛ با پشم ریسی، پسرم را معلم

کردم. می بینی که پیر و زمین گیرم. من جان کنده ام که این پسر بزرگ

شده و به معلمی رسیده است.

او حال حقوق می گیرد...

تو رئیسش هستی. راهت را گرفتم تا به پسرم بگویی تا رفتارش را با

من عوض کند.

اشک های مادر چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم! مژههایم

تر شد. نام معلم و جای کارش را پرسیدم.

آموزگار را می شناختم. از چهره های مشخص آموزش عشایری بود. یک

تنه چندین کلاس را درس می داد.

از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود با آن که ناله مادر گواه صادق

گناه فرزند بود، به خیال تحقیق افتادم. معلوم شد که حق با پیرزن است.

پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم. معلم، کدخدا و تنی چند از ریش

سفیدان به پیشوازم آمدند. بچه ها هلهله کردند. پاسخی درخور به

محبتهای آنان دادم و کارم را آغاز کردم.

از کودکان پرسیدم که آیا می توانند شعری در باره مادر بخوانند. بسیاری

از آنان دست بلند کردند. خدا پدر ایرج میرزا را بیامرزد که کار ما را،

دست کم درباره مادرها آسان کرده است. یکی از دانش آموزان را انتخاب

کردم. خواند:

"با مادر خود مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش"

از کودک پرسیدم که آیا می تواند آن چه را که خوانده بنویسد؟ قطعه

گچی به دست گرفت و با خطی خوش، تخته سیاه را آراست.

آن گاه از او خواستم که توی چشم آموزگار خیره شود و شعرش را با

صدای بلند بخواند.

سپس از همه بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و با صدای

بلند، خطاب به آموزگار شعر مادر را بخوانند. همه نگریستند و همه با

صدای بلند خواندند:

"با مادر خویش مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش"

رنگ بر چهره معلم نمانده بود.

همین که سرود دست جمعی مادر پایان یافت، گفتم:

هدف ما از این همه دوندگی جز این نبوده است و جز این نیست

که انسان هایی مهربان بپروریم. انسانی که نتواند حتی با مادر خویش

مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد... از این پس این مدرسه معلم

ندارد.

 ... به بچه ها وعده دادم که به زودی، معلمی که با مادر خود مهربان 

باشد، به سراغشان خواهد آمد.

هفته ای بیش نگذشت که من از سفر خود بازگشتم. پیش از من، کدخدا

و معلم از مادر عاق شده و مادرش به شیراز آمده بودند. همه با هم به

دیدارم آمده بودند.

مادر بیش از همه پای می فشرد. دو چشمش دو چشمه آب بود و در میان

سیل اشک می گفت:

فرزندم را ببخش. فرزندم جوان و بی گناه است. گناه از من پیر است که

تاب نیاوردم و شکایت کردم. او مهربان است. کدخدا، راهنما و خود من

التزام می سپاریم که او مهربان باشد..

مگر می توانستم از فرمان مادر، آن هم چنان مادری سر پیچی کنم ؟!

 

 اقتباس از کتاب »اگر قره قاج نبود«

 

تهیه و تدوین از زمان شهاوند  خوزستان  . اندیمشک

سیاوش

بهمن بیگی متصف است باینکه از پشت میزنشینی بیزار بوده. سالی دوازده ماه و شاید بیشتر در دیدار و سرکشی مدارس عشایری در جغرافیای طبیعی و گسترده کشور بسر می برد. شما حتما داستان " سیاوش پهلوان" را از زبان فردوسی شنیده و تاثیر پذیرفته اید ، حال داستان " سیاوش آموزگار" را هم از زبان بهمن بیگی بشنوید. طوایف خمسه عرب زبان خوزستان خصوصا سوسنگرد و دشت میشان از معلمان دانشسرای عشایری شیراز  بی نصیب نمانده بودند. گزارشات راهنمایان تعلیماتی از مدارس این خطه ، بهمن بیگی را واداشت تا پا دررکاب عازم جنوب غربی کشور شود ، برسم آموزش عشایر در سوسنگرد اردوی آموزشی برپا شد. چادرهای گنبدی شکل برپا گردید، تخته های سیاه نصب شدند، زیلوهای قرمز فرش گردیدند، آزمون و رقابت هنوز شروع نشده بود که استاندار وقت خوزستان با هلی کوپتر سر رسید. مدارس درخشیدند، دانش آموزان گل کاشتند، برای امتحان بی تاب بودند، منتظر نوبت نمی شدند ، قطعات گچ را از دست همدیگر  قاپیدند ، با زبانی شیرین ، به پای تخته پریدند. تفریق گفتی، ضرب خواستند،  دورقمی گفتی ، سه رقمی خواستند .کوچولوهای  عرب زبان متن ها ، نثرها و اشعار را  با زبان فارسی بهتر از زبان مادری قرائت کردند ، از قدیم گذشتند، به شعر نو پرداختند، با  سهراب و اخوان بیگانه نبودند، مادران دعا کردند، پدران ثنا گفتند. دانش آموز لب شکری نحیف اندام سیاوش ، شگفتی آفرید. بیش از حد به او مهر ورزیده بود، از خلاقیت درسی  چیزی باقی نگذاشت ، جایزه اردو را از آن خود کرد ، دل در سینه ها نماند، اشک شوق به گونه ها افتاد . بهمن بیگی سربه آسمان داشت ، آسمانی تر شد. این دانش آموز بدچهره بود، سه دندان سفید، تیز و برنده اش از میان شکاف عمیق  لب سیاهش به بیرون زده بود، نمی شد زیاد به او نگریست. درپایان اردو سیاوش از بهمن بیگی درخواست می کند که در علاج مشکل دانش آموزش مساعدتی کنند. بهمن بیگی نامه ای گرم به استاندار می نویسد ، دانش آموز به جراحان خوزستان معرفی میشه. سه چهارماه می گذرد و کاری پیش نمی رود. نزدیک عید است و کار بهمن بیگی صدچندان شده ، سخت گرفتار است. معلمان  برای دریافت تتمه ی حقوق و مزایای خود به شیراز آمده اند تا پس از ماهها دوری ، به دیدار خانواده بروند. سیاوش هم آمده اما با دانش آموز لب شکریش!

هردو در دفتر بهمن بیگی حضور می یابند. اولین جمله مدیرکل افسانه ای ما " پس چه شد؟!  عجب"!!

 عید بود و  بیمارستانها و پزشکان در تکاپوی تعطیلات نوروزی، نمی شد کاری کرد. قول و قرار شد که در مراجعت بعدی سیاوش و دانش آموز اقدام گردد. چندماهی می گذرد . سیاوش پهلوان ما دست در دست دانش آموز در دفتر مدیرکل حضور می یابند. بی گفتگو راهی بیمارستان می شوند.  متخصص جراح پلاستیک ازپیش منتظر است. درمان چندهفته ای طول می کشد. دانش آموز چهره به چهره شده بود ، شناختنی نبود. زیبایی کامل شده بود. ملالی نماند ، بهمن بیگی به دانشسرا می رود در جمع دانش آموزان تربیت معلم و اساتید آنها،  از سجایای اخلاقی و کار خارق العاده "سیاوش " می گوید. آن روز را روز "سیاوش " می نامد . دانشسرا صندوق پست داشت ، آدرس سیاوش هم مشخص بود ،از رئیس دانشسرا می خواهد که  قلم ،  کاغذ  و تمبر در اختیار دانشجویان و مربیان آنان قرار بدهد، تا به سیاوش نامه ی  تبریک بنویسند. شاهکار اورا بستایند، گل لای نامه هاشان بگذارند و

 "سیاوش نازنین  را نامه باران کنند"

 

اقتباس از کتاب" به اجاقت قسم "

یک روز کوهنوردی

روز هفدهم بهمن 1397 ه. ش. صحراگرد، کرمی و اینجانب . مقصد باریکاب . جغرافیای باریکاب از غرب به  منگره ، شرق به  انارکی ، شمال کوههای منتهی به  چاوونی ، جنوب به کشیدگی از رود گرداب تا سرخکان . سیصد  متر بالاتر از روستای خوش آب در جاده انحرافی سمت چپ افتادیم. چون خبردار شدیم که جاده خاکی منتهی به درگنبدباریکاب با بارانهای اخیر بهم  خورده ، ماشین را درروستای پس آخور  گذاشتیم.  گوش آفتاب کر، دم دمهای صبح زود ی بود که به کوه زدیم. کوهی بمانند تخت سینه ستبر رستم زال ، پهن، با ارتفاع و نفس گیر . هیچ چیزی غیر از زیبایی بلوطهای وحشی اما دوست داشتنی نظر ما را جلب ،جذب وهم  ملاحظه نکردیم . چکاوک ها ، بلبل ها شاخ بشاخ می پریدند.  همهمه ی هستی لای نغمه ی آنها جاری بود. آنها به زبان هم می فهمیدند شاید به یمن برکت باران زودهنگام امسال شادمانه ای خودشانی درمی کردند.  آخر زمستان بود. برف باریده بود البته نه اینجاه بلکه کوههای دور. هوا صاف نبود، صافتر بود.همه چیز از دور به دید می آمد از جمله برفها . در برآمدگی خاکی  قله ی کوه که به نشانی چغا بر سرزبانها بود ،  دقایقی گرد راه از تن گرفتیم. در این زاویه ی  دورافتاده ی کوهستانی مکان قبلی تدریس من  در میان ایل بچشم می خورد. کلگه باریکاب . سال 57 معلم عشایری. نگاهی کردم چه نگاهی ! آهی کشیدم چه آهی ! سفر به آخر نرسیده بود. در معبر خود، برزیارتگاه آنجا " حاجی باریکاب " زیارتی و  سلامی نمودیم . زیارت و  سلامی که به احترام باید در قاب گرفت . برشهر ساکت " قبرستان " آن دیار فاتحه ای خواندیم. گور گزیر  ( مفتش) را با تنفربسیار از این قوم ، سنگ باران کردیم. به تنگه و سرچشمه آب چنار فرود آمدیم. آنجا بود که کرمی از آب سرد و زلال چشمه مشتی  آب  نوشید. نزدیک بود من هم به شفافی آب  آن موهایم را شانه زنم. نشد بیش از این لفتش بدهیم  . افقی و دریک  شیب چهل درجه ای راه را پی گرفتیم. از پائین اشگفت ولد خان عبور کردیم . ولد خان شاید یکی از بزرگان آن دیار بوده است . به آب سیلا ( سوراخ) رسیدیم. انتساب نام آب سیلا به این چشمه ، بی مناسبت نیست چراکه  آب از یک سوراخ باریک سالهاست که به بیرون جهش و جوشش دارد. نیرویمان تحلیل یافته بود. به  غذائی کم ،اما انرژی زا نیاز آمد. فراهم شد و در اینجاه رگ خوابمان گرفت . در این خلا حرکتی ،طبیعی بود که هرکسی سخنی برانیم . کار کرمی ایراد گرفتن بود و این بار به بزرگی کتری گیر دادند!  ساعتها می رفت ولی هنوز آفتاب به دروازه ی غروب نرسیده بود که راه بازگشت را در پیش گرفتیم . راه عمق دره مقبول افتاد. تمام آبشارها و نم نم چکیده ی آبها از کوه به این دره سرازیر شده بودند.   نرگس های وحشی به رویش چشمه ی " آب نی" با وجودیکه هنوز گل نکرده بودند را شناختیم . از چند متری راه صعب العبور " چشمه ی " علن " گذر نمودیم . موجی از خاطرات خوش دوران شکوه در میان ایل ما را احاطه کرده بود . پایمان با سنگ ، چوب ، شیب ، دره،  دار و درخت دوستان دیرینه خود سازگار بود. هرچند نفسمان به شماره افتاد،  اما بازدمها همراهی کردند و خستگی از تن رفت. در این میان غذا بر صحراگرد خوب موثر افتاده بود بیش از معمول و متعارف سرحال نشان داده می شد. می رفت که گمان رود دوپینگ شده است . در میانه ی  راه سر وکله ی گله ها ی گوسفند پیدا شده بود، گوشت گران و گوسفند نایاب. چوپانان مسلح از این گله ها حفاظت می کردند.  لحظه ای هم بخوردن گردو گذراندیم ، گردوهای صحراگرد که نزدیک بود غفلت شود و دست نخورده پس آورده شوند!. پس از ساعتها کوهنوردی به آبادی رسیدیم . اهل آبادی از اقوام بودند،  تعارف به ماندن کردند و ما به رفتن اصرار ورزیدیم. اصرار ما غالب آمد و هنگامی که سوار ماشین شدیم آفتاب پشت کوه رفته  بود.  یک روز تمام نشده بود که به خانه رسیدیم. گرچه هنوز مدتی از این سفر نگذشته است ولی من  هی می گویم یادش بخیر، شما چطور؟!!

کلاس درس

من مرید بهمن بیگی هستم. معلم دانشسراش بوده ام ،کارش را دیده ام، کتابهایش را خوانده ام ، اگر گه گاهی از او قلم می زنم گناهی ندارم ، گناهم عاشقیست و عاشقی خط آخر است و نمی شود کاریش کرد.

داستان" پدر و پسر " در کتاب " اگر قره قاج نبود" ایشان را مرور کردم ،کشش علاقه مندی به راه و روش این چهره ماندگار بیش از پیش بر وجودم سیطره انداخت. برآن شدم تا سطوری چند از این "کلاس درس" را  برای همگان قلمی کنم.

شبی سرد و زمستانی است که جوانکی قصد دیداربهمن بیگی را  دارد، آموزگار ایل بدون وقفه او را به درون خانه راه می دهد ، این جوان از ترس بود یا سرما ، دندانش روی دندان سازگار نبوده.  بسیار خسته ، لرزان ، پریشان ، خفه و خاموش. لباسش در آن کشاکش بوران و سرمای چله زمستان ،  تابستانه بود. نام و نشانش را می پرسد ، از معرفی خود بیم داشته ! آخر او یدالله بوده ، آنهم پسر کردی انصاری از یاغیان و طاغیان مشهور منطقه. نامی آشنا که همه از آن حاشا کردند. فرزند یاغی معروف و نابخشودنی ایل در خانه ی بهمن بیگی را زده ، به امید ی آمده بود ، آمدنش بی سبب نبوده ، ایشان دانش آموز مدارس عشایری تحت مدیریت بهمن بیگی بودند ، اما پدرش را بزرگترین گناهکار غائله بویراحمد می دانستند ، غائله ای که ده ها افسر و سرباز ارتش و ژاندارمری جان باخته بودند. کردی انصاری سرگروه غائله قلمداد گردیده بود. شب و روز تعقیبش می کردند، سایه اش را با تیر می زدند. برای سرش جایزه تعیین کرده بودند و شکی نبود که در پی کسان و  فرزندان او نیز بودند. گروهگان گیری معمول آنزمان بود و خویشان دور و نزدیک متهم در حکم متهم بودند.

یدالله بزبان آمد که در هیچ یک از زدوخوردها  پدرش را همراهی نکرده  وگواه خود را معلم و راهنمای تعلیماتی  قرار دادند و گفتند که سالهاست که درس می خواند.او آرزوی بیشتر درس خواندن ، ترقی کردن و آموزگار عشایر شدن را داشتند. بسیار چابک و زبده بنظر می رسد. بهمن بیگی سوگندش داده  که آیا  در تیر و تفنگها شرکتی نداشته ، او به حضرت عباس قسم می خورد و این قسم برای یک عشایری آنهم در آن ایام از هرسندی و از هر گواهی باورکردنی تر بود. از

یدالله پذیرایی  خورد و خوراکی بعمل می آید . خوابیدند و بهمن بیگی  تا صبح اندیشه دارد  که تا خبر درز نکرده و  ردپایی از  یدالله را بگیرند و مشکل براش ایجاد بشه کاری کند. چرا که اگر یدالله را در خانه ی بهمن بیگی دستگیر می کردند گذشته از گرفتاری خودش ، آسیبی بود برای سرپرست آموزش عشایر و دم و دستگاهش .

به خیرخواهی و دلسوزی فرمانده ژاندارمری فارس ، سرلشگر اردوبادی امید داشته و او را از قبل می شناسد.

در آن دقایق اولیه کاری حضورش می رسد.

از اینکه عده ای از ماموران با آموزگاران ودانش آموزان بدرفتاری و  تندروی می کنند در گله و شکایت بازمی کند و قول مساعدت و محبت می گیرد.  همینکه زمینه آماده می شود،  با لحنی فروتنانه می پرسد که آیا فرزندان یاغیان و فراری ها حق ادامه تحصیل دارند یا ندارند  ؟ او با لطفی که در انتظارش بوده  جواب می شنود که  بلی ، حتی بیشتر از دیگران سزاوار مراقبت و تعلیم و تربیت هستند .

می پرسد اگر فرزند کردی انصاری ناگهان وارد دستگاه شما بشود و استدعای کمک کند آیا مورد حمایت قرار می گیرد؟  پاسخ سرلشگر  مثبت بود و جوانمردانه.

می گوید که اگر من دست به چنین کاری بزنم به طرفداری از یاغی ها متهم نمی شوم ؟ قول داد که می توانی آسوده خاطر باشی. بهمن بیگی

به جان مطلب می رسد و می گوید که یدالله پسر کردی انصاری هم اکنون در خانه من است و اگر اجازه بدهید خدمت برسد ، سرلشگر دستور اقدام فوری داده ، یدالله را آوردند. قیافه اش تماشایی بود ، از زرق و برق اتاق فرمانده هاج و واج شده بود ، مثل بچه آهویی ناتوان می ماند که به کمند صیادی توانا افتاده. با اجازه  بر یکی از صندلیها جلوس می کند  و تنی چند از تیمسار و افسر در اتاق فرمانده هستند.

لحن فرمانده بسیار مهربانانه و تسکین دهنده است . او گفت این آقازاده هنوز نوجوان است و باید به تربیت او همت گماشت تا به راه پدرش نرود. دراین هنگام بهمن بیگی می خواهد با یک تیر دونشانه زند هم خط و سواد دانش آموخته های مدارس عشایری را برخ همه بکشاند و هم تیزهوشی و مهارت خاص این جوان را.

درخواست قلم و کاغذ دارد .  قلم و کاغذ را در اختیار یدالله می گذارد. عریضه ای مصلحت آمیز از لغات دشوار براش دیکته می کند . کلماتی از قبیل " در ظل توجهات " " جهالت قطاع طریق " " نابغه عظیم الشان " که یدالله نوشتند و امضا کردند و دودستی تقدیم مقام فرماندهی نمودند . یک غلط نداشت، از خط زیبایش همه متعجب شدند ، نوشته دست بدست گشت ، دلربایی، "های" دوچشم در کلمه فرماندهی ، پیچ و خم های حروف منحنی ، مساوی و موازی بودن سطرها، سه نقطه لوزی شکل در "ژ"  ژاندارمری همه را متحیر کرد ، کار بجایی رسید که اشک بعضیها درآمد.

این یک امان نامه بود. هزینه زندگی چندماهه یدالله و مادرش تعیین گردید.

سرنوشت یدالله پسر کردی انصاری به آنجا رسید که در امتحان دانشسرای عشایری شیراز با رتبه ممتازی قبول و آموزگار شد.

بهمن بیگی در دیدار از دانشسرا یدالله را دیدند که غمگین است و پیراهن سیاه پوشیده . قضیه را جویا می شود  که گفتند کردی انصاری پدریدالله را یکی از  رفقایش بقتل رسانده. یدالله قصد بازگشت داشت و قاتل پدرش را می شناخت و در فکر انتقام افتاده بود. آرام نمی گرفت . گه گاهی شعر معروف سهراب را زمزمه می کرد" زمانه بخون تو تشنه شود/ براندام توموی دشنه شود.

کنون گر به دریا چوماهی شوی/ ویا چون شب اندر سیاهی شوی.

......

بخواهد هم از تو( پسر) کین من / چوبیند که خشت است بالین من. با مهارتی در شعر فردوسی دست برده بود، جای پدر و پسر را  عوض کرده بود!!

کینه توزی و شعرخوانی یدالله بهمن بیگی را به زحمت تازه ای انداخته بود.

چاره ای نبود که یدالله دارد معلم می شود  باید او را  به منطقه ای غیر از منطقه خود فرستاد. تدبیر شد و  او را به آبادی کوچک گل بابکان فرستادند . آنجا نزدیک پست مجهز ژاندارمری بود . اطفال ژاندارم ها هم همراه دانش آموزان آن آبادی کوچک درس می خواندند.

بهمن بیگی در یکی از سفر و سرکشی هایش  بمدارس  به مدرسه گل بابکان رفتند تا هم سری به یدالله زده باشند و هم کار وبار تدریس و معلمی اورا ارزیابی کنند.  رئیس پاسگاه آنجا فردی غیرتمند وخون گرم از مردم دشتستان بودند بنام صادقی که بقول بهمن بیگی اسمش با رسمش همخوانی داشتند. او از یدالله خوب مواظبت کرده بود مثل یک پدر .

بلی فرزند کردی انصاری   یاغی معروف ایل به معلمی اطفال ژاندارم ها برگزیده شده بود . پیشرفت درسی دانش آموزان مدرسه یدالله عجیب بود و عجیب تر رابطه ی  عاطفی او بود با اولیا ی اطفال و به ویژه با شخص گروهبان صادقی.

یدالله و گروهبان صادقی به شکل پدری و پسری در آمده بودند . سالها باهم بودند. بارها بهمن بیگی به محل کارشان می رفتند و هردو را باهم می دیدند و بارها هردو به محل کار بهمن بیگی می آمدند.

اینهم یک زنگ از "کلاس درس" آموزگار ایل .

 

اقتباس از کتاب

" اگر قره قاج نبود"