آبشار وارک
باید به لرستان رفت تا آبشار وارک را نه ببینی بلکه زیارت کنی. کوههای سربه فلک کشیده ی لرستان به آسمان نزدیکند و هیچ ابری نمی تواند بدون باج دهی از آنها عبور کند ، از اینروست که مناطق آن از آب هرگز بی نصیب نخواهد ماند . کلید سفر یکم شهریورماه سال هزار و سیصد و نود و هفت ه.ش را باز صحراگرد زدند. همراهان کسه خو شهاوند و قدرت قلاوند (شهاوند) بودند. چهارنفر . شمسعلی ، قدرت ازتیره بادین، کسه خو از تیره رحمالی ، زمان از تیره خسرو همگی شهاوند . قبل از طلوع آفتاب در صبحگاهی نیمه روشن بود که به همین آسانی از اندیمشک بطرف خرم آباد روی اتوبان هاشم زاده افتادیم. ماشین 405 که معلوم نبود مال کیه !! چون گرچه به ظاهر متعلق به کسه خو بودند ولی این بنده ی خدا از فرم روشن کردن کولر ، ضبط ، روغن و غیره اش اظهار بی اطلاعی کردند . او گفتند این ماشین را از خانواده ی چند نفره اش هرکس زودتر بیدار بشود و فرصتی بیابد از آن اوست. به هرحال چون من و صحراگرد هم عیالوار و چنین رویه هایی را در تجربه داشتیم برای پاسخگویی در کم و کیف ماشین به او برائتی دادیم. قدرت با قدرت تمام رانندگی را بعهده گرفته بود. تلقی این بود که راننده باید همه تدارکات و خدمات دهی را هم عهده دار باشد. این قرار داد من درآوردی باعث شد که قدرت ضمن رانندگی می بایست خواسته های ما را برای خرید آب و آذوقه تامین کند و تامین کرد. داستانهای کسه خو که پایان ناپذیر بودند. از هر دری سخنی داشت. سرنوشت زندگی این مرد گره خورده بود با شغلهای کارگری ،کشاورزی ، رانندگی و معلمی هریک داستانها ی دامنه داری داشتند . این شد که وقت شریف رفت و برگشت و خواب و بیداری ما را پوشش دادند. ما از گردنه های زمخت و دارستانی نزدیک آبشار نوژیان گذشتیم. خواستیم از نوژیان بگیم مگر کسه خو می گذاشت !! راست گفت در سال 1345 به آنطرف در طرح آبخیزداری و حفظ طبیعت شرکت داشته بود و همان جا کار کرده بود. فرصت ما منحصر شد به آب خوردنی و یا گاه گاهی ذهن او را به دیدن طبیعت و دار و درختی ببریم . خلاصه به یاد ندارم که در رفت چگونه از کنار آبشار نوژیان عبور کرده ایم ! هیچ صحنه ای را بیاد ندارم . در اینجا بود که وارد جاده ای خاکی شدیم . گرچه به اسم خاکی بود ولی خاکی از عجایب قرمز رنگ و نرم از آسفالت بهتر!! البته چاله و چوله های کوچکی داشت و اتفاقا راننده عزیز ما ماشین را با یک مهارت خاص بسمت و سوی آن چاله ها هدایت کردند و می رفت که آخ و اوخ مالک را دربیاورد که ما زرنگی کردیم و گفتیم عجب جاده ی آرام ، نرم ، اینچنین و آنچنانی !! به مقصد رسیدیم . منظور مقصد ماشین رو. خانه هایی نیمه گلی ، چادری ساخته بودند. این خانه ها گرچه کوچک بودند ولی خانه هایی بودند متصل به طبیعت ، حیاطشان چمن ها و دیوارشان کوه ها و تپه ها ، سقفشان آسمان بلند و چراغ و روشناییشان ستارگان رنگارنگ . از تیره های ناصری و ناصرپور پاپی بودند. گفتند پدر و پدرجدشان آنجاها سکونت داشته اند. ندیده و نشناخته ما را پذیرفتند . در این هنگام پیرزنی گوژ پشت که رنجها در قامت خمیده خود داشتند لنگان لنگان بطرف ما آمدند ، در مقابل او غیر از تعظیم و ستایش چه کاری دیگر می توانستیم بکنیم ؟!! ما خود از عشایر بودیم ، با سختی، تنگی و درعین حال معرفت کوچ نشینان بیگانه نبودیم . ناخودآگاه آنقدر به او خیره شدم که نگاهش در نگاهم دوید و یک لحظه تصویر مادرم برایم حال شد. زنان در ایل بیشترین زحمت را متحمل می شوند و کمترین بهره را می برند ، از همه زودتر برمی خیزند و دیرتر می خوابند. وقت تنگ بود، به سمت آبشار که جاده ای مالرو بود هدایتمان کردند. حالا مشکل این بود که آیا در این جاده ی تند و عمودی نفس گیر کم نمی آوریم .؟! در چند قدمی به آبی رودمانند برخوردیم ، من بی گدار به آب زدم و حقم بود که روی سنگی سر بخورم، در این آب سرد افتادم و خیس خیس شدم. همراهان کمکی که نکردند هیچ بلکه بسیار خندیدند . غفلت من باعث شد که اولین تذکر را که باید با احتیاط راه را طی کنیم دریافت داشتیم . چنان جنگل تنیده بهم بود که با وجودیکه به آبشار نزدیک می شدیم ولی به دید نمی آمد. آبشار وارک در دل سلسله جبال هشتادپهلو و درمیان دو کوه سفید و سبز قرار گرفته بود. هرچند راه تیز و لغزنده بود اما آب وهوای نیروبخش و الهام دهنده آن ما را بسوی خود می کشاند. در این زاویه ی دور افتاده ی کوهستانی شور امید حیات از سنگ، درخت ، خاک ، آب وهوای آن می تراوید . بیهوده نبود که قدرت پی در پی از مظاهر و مناظر آنجا عکس و فیلم می گرفت . ما بودیم و عالمی از شادیها. در غوغای آبشار غذایی تناول نمودیم. طبیعت را دوست داشتیم ، او را نوازش کردیم و یک ذره از مواد آزار دهنده و تجزیه ناپذیر را جا نگذاشتیم. دوست داشتیم آنجا برای بازدیدکنندگان و گردشگران مهیاتر می بود که نبود. طرح دادیم و برنامه وضع کردیم ، ولی نه صدامان بجایی رسید و نه ندامان ! با دو نگاه به جلو، یک نگاه به عقب برگشت را پی گرفتیم. حرکت موازی ما و آب از زیر چنارهای غول پیکر معادله ی جالبی را رقم زده بود. در برگشت از آبشار نوژیان هم دیدن کردیم. خشک سالی روی آب آبشار اثر گذاشته بود. جمعیتی آمده بودند. از زبان و گویشها دریافتیم که این مردم از گوشه و کنار کشور به آنجا روی آورده اند.! نزد متصدی کمپ آنجا رفتیم ، از او درخواستهایی برای رسیدگی به بهداشت و نظافت محوطه ی آبشار داشتیم. او مرادی نام داشت . مرادیها شاخه ای از ایل پاپی هستند. از مسئولین گله مند بودند که مجوز نداده اند تا بوسیله ی عوارض و عواید آن مکان گردشگری را بچرخاندو مدیریت بهتری ارائه دهند. توجیه او این بود که این ملک و محل به تقسیمات قانون و عرف متعلق به خانواده های مرادی می باشد و روی این اصل آنها در اولویت اشتغال آنجا هستند. توصیه این بود که هرکاری کرده برای آینده وضع را بنحو مطلوب تغییر دهند. برای خواب بنابود به منطقه طاف برگردیم. دوست ما عزیز اوستا ( گیمدی وند یکی از شاخه های ایل پاپی ) در زمین پدری خود واقع در طاف جایگاهی ساخته بود. عزیز از خانواده ای با اصالت و دارای نام و نشانی متولد شده بود. او می توانست هفت پشت خود را به آسانی بشمرد . سوئیت که چه گویم مهمانسرای ایشان به روی همه باز بود. عزیز طبع منیع و سلیقه و سخاوت را از پدر خویش به ارث برده بود. من در اولین دیدار چند سال پیش عاشق مرام و منش وسجایای اخلاقی ایشان گردیدم. حس وطن دوستی او غالب آمد و بر پیکره ی وجودم نقشی ماندگار حک کردند. عجبا و دریغا که همین حب وطن زمانی باعث عدم اشتغال وی در امور دولتی از جمله بانک گردیده بود. !!
شب را در طاف گذراندیم. قصد بود فردا را در آن دور و بر بگذرانیم که نشد. فردا صبح البته نزدیک به ظهر علیرغم میل باطنیمان ییلاق و سردسیر را رها و بسمت قشلاق گرمسیر حرکت کردیم. سفر به پایان رسید ولی قصه ها همچنان باقی.! به امید روزی که با قلمی بهتر و روانتر بتوانم متعدد محل های گردشگری و زیبای لرستان را به همگان معرفی نمایم .